تقدیم به *مرجان اهورایی* ،عزیز دگرباشی که نمی‌‌شناختم :

من *اشرف مخلوقاتم* ،وقتی‌ که هزاران سال پیش ، پام رسید به زمین و همه فرشتها واسم سجده کردن.980df3ec55

من *پسر کاکل زریم* ،وقتی‌ که توی زایشگاه از مامانم بدنیا اومدم و بابام بهم لبخند میزنه و از مادرم تشکر میکنه که جلوی فامیل و در و همسایه ،سر بلندش کرده.

من *مامانیم* ،وقتی‌ خانوم معلمای مدرسه ابتدایی منو می‌بینن و یا وقتی‌ واسه اقدس خانوم ،آش نذری که مامانم واسه من پخته رو میبرم.

من *بچه خوشگلم* ،وقتی‌ پسرای سر چهار راه ،دور هم جمع هستن و دارن وقت میکشن و به ریش زمین و زمان می‌خندن.

من *بی‌ . اف* هستم ،وقتی‌ دوست دختری که تازه باهاش آشنا شدم ،با من پیش دوستای دیگش سؤ سؤ میاد.

من *بچه کو __ یم* ،وقتی‌ پسرا و مردای محله‌مون فهمیدن که من عاشق یک پسری بودم که وقتی‌ از نیتم باخبر شد ،رفت و واسه همه جریان رو تعریف کرد.

من *شاهد باز و نظر بازم* ،وقتی‌ توی کتابای ادبیات کهن کشورم ،راجع به خودم میخونم و یا از فلان شاعر و نویسنده ادبیات ایرانی ،چیزی میشنوم.

من *مقصر* هستم ،وقتی‌ پیش پلیس میرم و شکایت می‌کنم که گاهی‌ ،توی خیابون و یا سر کوچه مون بهم توهین و اذیت می‌کنن و حتا یه بار ،چند نفر با ماشینشون منو دزدیدن و مورد آزار قرار دادن.

من *قوم لوطیم* ،وقتی‌ بابام پیش آخوند مسجد محلمون میره و راجع به من ازش کسب تکلیف میکنه.

من *دانشجوی ستاره دارم* ،وقتی‌ مسئولین دانشکده و کمیته انضباطی ،راجع به من حرف میزنن و اجازه تحصیل کردن رو ازم میگیرن.marjanßAhooraee1-300x300

من *غلام شما* هستم ،وقتی‌ بابام اینا با پدر دختری که منو بزور واسه خواستگاریش بردن ،حرف میزنه و چاره خلاص شدن از کارای منو توی زن گرفتنم میبینه.

من *شرم آور و کمتر از سنگم* ،وقتی‌ داداشم داره پیش زن و بچه‌اش از من حرف میزنه و یا وقتی‌ که مامانم از دستم به تنگ میاد و میبینه که من اونی‌ نیستم که همیشه آرزوش بوده.

من *بچه سوسولم* و بهم کار نمیدن وقتی‌ واسه کار کردن پیش صاحب رستوران و قنادی و ساندویچی میرم.

من *پناهنده* هستم ،وقتی‌ که واسه داشتن خود واقعیم ،از ایران بیرون می‌آم و توی یک کشور دیگه تقاضای کمک می‌کنم.

من *صبورم* ،چون بایستی‌ منتظر بمونم که این کشور ثالث ،حرف منو قبول کنه و پرونده منو واسه ساکن شدن بپذیره.

من *مرده* هستم ،چون مثل همیشه برای شادی‌ها ،یا من دیر میرسم و یا دیگران دیر می‌رسن و این چیزیه که تمام طول زند‌گی‌ام مثل یک تیکه از پوست تنم ،همیشه روی شونه هام سنگینی‌ می‌کرده.

من *مرحوم،فرزندی مهربان* هستم ،وقتی‌ که توی اون خونه یی که منو نمی‌خواستن و ازش اومدم بیرون ،برام آگهی ترحیم چاپ می‌کنن و اونهارو به در و دیوار می‌‌چسبونن.

ولی‌ … ولی‌ … ولی‌ حالا من *آزادم* ،چون دیگه روحم میتونه همونی باشه که واقعا هست و میتونه هر کجایی که بخواد پرّ بکشه و هیچ هم نگران اسم و عنوان آئی که دیگرون واسش انتخاب می‌کنن ،نباشه.

آره … من دیشب *مردم* … ولی‌ قول میدم که راز دار باشم و به آواز میوه‌ها در آفتاب گوش کنم … و قول میدم که برای آدمها ،پرندها ،سکوت و سایه‌ها هرگز اسمی به زبان نیارم … دل تنگ نشو … چون هنوز گاهی‌ آب‌ها می‌ریزن پایین و اسبها می‌‌نوشن … چون هنوز نان گندم مثل دیروز خوبه … چون هنوز ،این خورشید می‌‌تابه روی سر هامون ،حتا اگه اسم هامون جور و واجوره … بیا ،بیا که صبحها همدیگر رو صدا کنیم و به این خواب اجازه ندیم که ما‌ها رو از هم دور کنه.524780_557366050969853_1458596065_n

ابی آبی.

فیلم مصاحبه با *مرجان اهورایی* ،وقتی‌ که در ترکیه پناهنده بود :

 

Advertisements

دربارهٔ ebibluenews1

من یک همجنسگرا هستم و از بابت آن افتخار میکنم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s