پدر من یک همجنس گراست و هنوز هم واسم یک قهرمانه

من همیشه به خودم میگفتم که مردم راست میگن که بچه ها خیلی انعطاف پذیرن و میتونن خیلی راحت با مسائل عجیب و غریب دور و برشون، خودشون رو وفق بدن ولی به عنوان یک والد هم باورم اینه که والدین طبق ویژگی روحی و فیزیکی خاصی ساخته شدن تا بتونن در هر شرایطی از بچه هاشون مراقبت و حمایت کنن و نذارن که بهشون هیچ آسیب یا صدمه ای وارد بشه و دقیقا واسه همین بود که خودمو مجبور کرده بودم تا به بچه هام نشون ندم که واقعا کی هستم و واسه این کار، سالها با خودم جنگیدم تا به همه و خونوادم نشون بدم که یک آدم معمولی مثل خیلی های دیگه ام ولی امروز با روزای دیگه فرق داره چونکه، امروز روز پدره و من دارم میرم به دیدن بچه هام و مادرشون و فرصت خوبیه که بهشون نشون بدم که هیچ چیزی عوض نشده و من هنوز هم همون پدر سابقشون هستم و همون پدر هم واسشون باقی میمونم و ما هنوز هم یک خانواده محسوب میشیم و دلیلی نداره که فکر کنن که یک خونواده، فقط با حضور یک پدر و مادر در کنار هم میتونه معنی داشته باشه.gay pic

راستش دقیق نمیدونم که کارم درسته یا نه و بیشتر از این میترسم که وقتی واسه بچه هام روشن بشه که پدرشون کیه ،شاید کلمه پدر براشون تبدیل بشه به یک واژه عجیب و غریب و شبیه اونی که خیلی ها بهش باور دارن نباشه و همینه که منو خیلی میترسونه. توی قطار که نشسته بودم، بد جوری گریه ام گرفته بود و از نگاه مسافرها میتونستم اینو بفهمم که به خیالشون من مشکل روانی بایستی داشته باشم که دارم الکی واسه خودم گریه میکنم. راستش، شب قبل از مسافرتم هم نتونسته بودم که خوب بخوابم و همه وجودم رو اضطراب و ترس گرفته بود و خودم رو توی یه چاله سیاه حس میکردم.

وقتی رسیدم خونه بچه هام، خیلی احساس بهتری داشتم چون اونها خیلی هیجان زده و گرم از من استقبال کردن وهی میخواستن بهم نشون بدن که واسه روز پدر، چه کارایی واسم انجام دادن و کارت پستالهایی که واسم نوشته بودن رو برام میخوندن و خوب راستش، من با دیدن اینهمه محبت اونها، نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم اون رو مخفی نگاه دارم.
میدونم که هر پدری، وقتی با اینهمه احساس محبت و گرمی از طرف بچه هاش مواجه میشه حتما کوپ میکنه ولی من سوای کوپ شدن، این ترس و دلهره رو هم داشتم که نکنه بعد از اینکه حرف هامو باهاشون در میان گذشتم، اونها دیگه این احساسشون رو از من دریغ کنن و دیگه بهم روی خوش نشون ندن.father day

بعدش ما همه رفتیم به جنگل، چون این کاریه که ما بطور سنتی توی روز پدر انجام میدیم و واسه شام ​​هم برگشتیم خونه، ولی خوب منو زنم از قبل بهشون گفته بودیم که امشب یک مراسم خاص هم وجود داره و واسه همین بود که توی خونه ، همه بچه ها و زنم روی کاناپه نشستن و منم روبروی اونها روی زمین نشستم و شروع کردم از خودمون و عشق و محبتی که بین همه مون وجود داره و اینکه واسه همیشه یک خونواده خواهیم بود و هیچ چیزی نمیتونه این رو عوض کنه حرف زدم اگر چه بچه ها هیچ هیچ تعجبی از خودشون نشون ندادن چون که اونها در جریان بودن که من و زنم قراره از هم جدا بشیم و اونها با این مساله کنار اومده بودن و واسه همین بود که هی منتظر بودن تا من برم سر اصل مطلب.

و این بود که کم کم حرف اصلی رو شروع کردم و بهشون گفتم که دلایل زیادی وجود داره که لازمه تا یک پدر و مادر از هم جدا بشن که یکی از اون دلایل وجود منه، آره من، چون که من مثل خیلی از باباهای دیگه نیستم و همیشه میترسیدم که شماها اینو بفهمین و * همجنس گرایی * من روی شما تاثیر بدی بذاره و از من بدتون بیاد و واسه همین بود که اینهمه مدت، خودمو مخفی نگه داشته بودم.

وقتی حرفام تموم شد، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه و با همون حال، بهشون گفتم که تمام این سالها همیشه میترسیدم که اگه شماها از این موضوع بویی ببرین، من دیگه مثل قبل واستون ارزشی نخواهم داشت و دیگه قهرمان تون به حساب نمیآم.gay pic 3

حالا دیگه گریه ام بیشتر شده بود که دیدم دختر وسطی ام از جاش پرید و اومد طرفم و منو بغل کرد و بهم گفت که من هنوز هم * قهرمان زندگیش * بحساب میام ولی یک قهرمانی بزرگتر از اونی که قبلا بودم، چون تونسته بودم که با شهامت راجع به خودم براشون بگم و بدون ترسیدن، هیچ چیزی رو ازشون مخفی نکنم.

میدونین، این دخترم فقط 9 سالشه ولی از خیلی از آدم بزرگای دیگه بیشتر میفهمه و عاقل تره. بعدش دختر 7 ساله و پسر 12 ساله من هم اومدن منو بغل کردن و بهم گفتن که نیازی نیست تا نگران چیزی باشم حالا هم بچه هام و هم همسرم دورم بودن و مثل یک پیله داشتن از من حفاظت میکردن و اونوقت فهمیدم که اونها از بابت من شرمگین نیستن چون من به همون شکلی بودم که خدا درستش کرده بود و اونها هنوز دوستم داشتن.
آره ،قهرمان زندگی * من، همسر و بچه هام هستن.

http://notstraight42.tumblr.com/post/53160936109/unlikely-hero

Advertisements

دربارهٔ ebibluenews1

من یک همجنسگرا هستم و از بابت آن افتخار میکنم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای پدر من یک همجنس گراست و هنوز هم واسم یک قهرمانه

  1. یعنی بچه های زیر 12 سال مفهوم همجنسگرایی را می دونند؟من از این بابت متعجب شدم
    همیشه این سوال برام وجود داشته که کسایی که همجنسگرا هستند چرا تن به ازدواج میدن؟خب مجبور نیستن زن بگیرن

    • ebibluenews1 :گفت

      آره امیر جان ،ولی‌ شرایط بعضی‌ دوستان فرق میکنه … شرایط و اجبار خانواده و محیط گاهی‌ اونها رو مجبور به اینکار میکنه …

  2. اشکان :گفت

    پیروز باشی، خیلی تاثیرگذار بود…

  3. الف :گفت

    من دگرجنس خواه هستم و در حین خوندن مطلب اشک توی چشمم جمع شد. به امید روزی که همه ی این مسائل برای ما حل شه. چقدر دنیا برای بچه ها ساده و پذیرفتنی ست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s