اسم : رضا / شهرت : همجنسگرا / مقصد : ایران .

چمدونش رو نذاشتم بر داره ،چون دلال سفارش کرده بود که فقط یه ساک کوچیک همراه همه باشه و واسه همین ،اون کوله‌ پشتی‌ خودمو بهش دادم که هرچی‌ از وسایلش میخواد رو توش جا ساز کنه. یادگاری شلمچه بود ،همون جایی که من و خدا بیامرزعلی‌ ،شیمیایی شده بودیم. توی یه مشمّا هم یه‌ مشت شکلات و آجیل واسش ریختم و گذاشتم‌ش توی کوله‌ هه ،چون میدونستم که از این جور هله حوله‌ها خیلی‌ دوست داره. یه قران کوچیک هم که یادگاری مادرم بود و همیشه واسه دلگرمی‌ با خودم اینور اونور میبردمش ،گذاشتم توی جیب بغل کوله‌ ،که خیالم راحت باشه .mosaafer 3 khoobeh

گفت : بابا ،من که بهت قول داده بودم پسر خوبی‌ بشم … اصلا دیگه توی همون اتاق کوچیکه ،خودمو قایم می‌کنم و هر چی‌ راجع به جراحی و لباس دخترونه و ابرو گرفتن و ازین جور چیزایی‌ که اذیتت میکنه رو میزارم کنار … خونه فک و فامیل هم خواستین برین ،من باهاتون نمی‌آم که بهتون بر بخوره و واسه کنجکاویشونم می‌تونین بگین که مریضم و خونه خوابیدم … به روح مامان ،من تو اون کشور غریب دق می‌کنم ،اگه پیشم نباشی‌ .
گفتم : رضا ،ما که همه حرفامون رو قبلا زدیم … کوله‌ رو هم که خودم واست جمع و جور کردم … حالا تو هی دست دست کن که دیر بشه … اونا ،تو فرودگاه زیاد منتظرت نمیمونن ها .
گفت : کیا منتظرم هستن؟ … اون دلال و بقیه مسافرا که اصلا منو نمیشناسن که دلشون واسم تنگ بشه. اونجام که میخواد منو ببره ،نه زبونش حالیمه و نه کس و کاری اونجا دارم … بجون بابا ،قول میدم که دیگه فقط شبا برم بیرون که کسی‌ منو نشناسه. اصلا ،شبام توی خونه وا میستم … اهل خورد و خوراک و بریز و بپاش هم که نیستم بگی‌ خرجم زیاده … به پروین جون هم میتونی‌ بگی‌ که خیالش از بابت من راحت باشه و بعد عروسی‌ تون اصلا نمیخواد منو به خونوادش نشون بده. اصلا به همه بگین ازین شهر رفته … تازه اگه بخوای می‌تونم برم پیش خاله اینا ،تبریز بمونم .
گفتم : رضا دیگه خسته ا‌م کردی بخدا … فردا پروینم میاد اینجا و این کل کلا رو با اونم شروع میکنی‌ … پیش خاله ت اینام که بری ،با اون شوهر زبون نفهمش و اون پسرای لند هوری که داره ،دیگه میشه قوز بالا قوز .mosaaafer 4
گفت : بابا ،این چیزی که من دارم و شما و پروین جون بهش میگین مرض ،نه مسریه و نه هیچ خطری واسه شما‌ها داره. منم که خودم همه عواقبش رو قبول کردم … اصلا اومدیم و پروین جون باهات نساخت … چه میدونم ،مثلا یه مرض لا علاج بگیری وخونه نشین بشی‌ … اونم حوصله‌اش نشه که هی بیاد دم تختت و تر و خشکت کنه و قرصات رو سر وقت بهت بده و هی به غرغرکردن ات گوش بده … یا شایدم ،شایدم بذاره بره … آره ،اگه از پیشت بره و تنهات بذاره چی‌؟ ،اونوقت چی‌ میشه ؟ ،کی‌ واست غذا می پزه ،کی‌ لباساتو میشوره و اوتو میکنه؟ ،کی‌ وقتی‌ درد داری ،میاد و پیشت می‌شینه؟

رضا روی کاناپه نشسته بود و همین‌جور گفت و گفت و گفت. انگاری دستای کاناپه هم گرفته بودنش که نتونه از جاش بلند شه .
آره خوب ،من یه شیمیای بودم ولی‌ فقط زن مرحومم اینو میدونست. هیچ وقتم نخواستم که واسه درصد گرفتن و مزایا و اینجور چیزا ،خودمو جایی‌ معرفی کنم. بعد اون مرحوم هم ،بارها از رضا و بعضی‌ دوستام شنیده بودم که مدل صدام گاهی‌ عوض میشه و حتا یادمه که گاهی‌ همین رضا هم از پشت تلفن منو نمیشناخت .
وقتی‌ به ساعت نگاه کردم ،دیدم که یه ساعت و نیمی وقت مونده. ولی‌ رضا اصلا به ساعت کاری نداشت و همین‌جور داشت واسم دلیل و برهان می‌آورد .
روم که از ساعته به سمتش برگشت ،دیدم که چشماش درست شبیه مادر خدا بیامرزش شده بود … آره ،اون درست مثل مامانش بود. پس چطور تاحالا متوجه این شباهت نشده بودم؟ ،یعنی‌ سرم اینهمه شلوغ بوده؟ ،شایدم پروین چشمامو اینهمه محکم بسته بود که نتونم اونو خوب ببینم؟ ،شایدم ترس و شرمندگی از فک و فامیل این کارو کرده بود. اون حتا موقع حرف زدن ،دست چپش رو هم درست مثل مادرش ،هی بالا و پائین میکرد. درست مثل اون موقع‌ها که من به حرفاش گوش نمیکردم و توی چله زمستون ،اون شال بافتنی و کلاه پشمی رو با خودم نمیبردم بیرون. طفلک همیشه نگرانم بود که نکنه سرما بخورم و بدن شیمیایی شدم نتونه جلوش دوام بیاره .maadar
از اتاق اومدم توی حال و گوشی تلفن رو برداشتم و به دلال زنگ زدم که رضا زکام شده و روی تختش افتاده و هر کاری کردم نتونستم تبش رو بیارم پایین ،پس منتظرش نمونن. بعدشم یه راست رفتم توی آشپز خونه و چایی دم کردم. روی دیوار آشپز خونه عکس من و زن مرحومم بود. همون عکسی‌ که توی سفرمون به مشهد ،وقتی‌ همین رضا رو حامله بودش ،گرفته بودیم. پشت سرمون هم ،اون گنبد طلایی داشت مثل همیشه برق میزد .
رو به زنم کردم و بهش گفتم که این مردم و دکترا چه اسمای عجیب غریبی روی بچه هامون ،که یه عمر واسشون زحمت می‌کشیم و هی واسه اومدنشون نذر و نیاز می‌کنیم ،میذارن و با این کارشون ،اونها رو هرروز بیشتر ازمون دور می‌کنن .

ابی آبی .

Advertisements

دربارهٔ ebibluenews1

من یک همجنسگرا هستم و از بابت آن افتخار میکنم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای اسم : رضا / شهرت : همجنسگرا / مقصد : ایران .

  1. vartanpakbaz :گفت

    خیلی انسانی و زیبا است این نوشته‌ات :* به امید روزهای روشن‌تر برای همه‌ی آدم‌ها

  2. خیلی قشنگ بود…مرسی ازت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s